تبليغاتX
عنکبوت نفرین شده
سه شنبه نوزدهم تیر 1386 ساعت 17:31

                « عنكبوت نفرين شده»

برگرفته از داستان ِ نانوشته ی

 صادق هدايت

     ....

- به سرم زد يك معلوماتي صادر بكنم ... يك جور قضيه .... اسمش را گذاشتم « عنكبوت نفرين شده »araignee maudite عنكبوتي است ننه اش عاق كرده....عاق والدين كه مي داني چيست ؟ اين يكي را ننه اش نفرين كرده وديگر نمي تواند تار بتند .... بنابراين نمي تواند اغذيه ي خودش را در بياورد... اجباراً كنج نشين شده و غصه مي خورد . وليكن گشنگي بهش زور مي آورد ، مي رود سراغ مور و ملخ و مگسي كه به تار عنكبوت هاي ديگر افتاده اند . اما هر وقت سر مي رسد ، مي بيند كه فقط جلدشان مانده و عنكبوت هاي چاق و سالم هرچه خوردني بوده تمام كرده اند ... بعد از زور تنهائي مي رود به سراغ سوسك و خرچسونه ها . آن ها هم بهش بي محلي مي كنند ...

و خودش زد زير خنده :« هان ؟ چطور است ؟ »

- اصلش را برايم بخوانيد .

- هنوز آن جور كه دلم مي خواست نشده ... مگر نمي داني كه كار ناتمام را نبايد زير چشم نامحرم  گذاشت؟ ...

بعد با حالت افسرده : « گاس هم تمامش نكنم ... »

 

از کتاب «آشنايي با صادق هدايت»

نوشته : م . ف . فرزانه ، چاپ دوم 1374

« نشر مركز »

       مطالعه ی چندسطری که گذشت ، درد و دریغ در جانم ریخت ؛ همچنان که با خواندن ِآن ، هر دوستدار هدایت ، در حسرت می نشیند ؛ حسرت ِ ناخوانده ماندن ِ یکی از آثار ِ ناب ِ جاودانه داستان نویس ِ ایران .

              بسیار کوشیده ام تا با بهره گیری از جهان بینی ِ هدایت ، لحن و کلام ِ دلنشین ِ او در برخی آثارش و همچنین فضاهایی که خلق می کرد ، آنچه از مادریغ داشته است را به احترام اش و به نشانه ی ارادت ِ خالصانه ام به او ، باز آفرینی کنم ، تا دست ِ کم دلشاد باشم – شاید واهی – به داشتن ِ یکی از نوشته های نایاب اش

با درود به روان پاک هدایت و پوزش ازورودبه ساحت ِ حضرت اش.

                                اسماعیل زرعی

 

 

 

 

ننه عنكبوت از شدتِ درد و لذت به خودش مي پيچيد . آنقدر آه و ناله هاي مكيفِ پر سروصدايي راه انداخته بود كه همه ي فضاي مستراح را پر مي كرد . طوري عرق مي ريخت و سرش به كار خودش گرم بود كه اگردنيا كن فيكون مي شد ، اصلاً اهميت نمي داد . در حقيقت عادت اش بود كه در اين لحظات جز به خودش و به پايين تنه اش به هيچكس و هيچ چيز ديگر اعتنا نكند ؛ حتا به منيجه خانوم طفلك كه آن همه جنب و جوش كرده ، تلاش كرده بود تا براي او جفتي دست و پا كند و حالا خودش آن پايين ، ساكت و مظلوم گوشه جايي نشسته بود و بي قرار پايين تنه اش را به ديوار مي ماليد و مرتب آه مي كشيد و حسرت زده به آن بالا زل زده بود و يكريز مي ناليد : اي خدا جون پس كي ديگه من بالغ مي شم تا همي جوري واسه خودم كيف كنم ؟!

اما بعكس ِ او ، آميز محمود كه تحمل ديدن و شنيدن اين صحنه و اين همه شلوغي را نداشت ، تند و تند دور خودش مي چرخيد ؛ مي غريد ؛  زير لب فحش مي داد و هر قدر سعي مي كرد به بالا نگاه نكند ، در هر چرخي كه مي زد براي يك لحظه هم كه شده از زير ابروهاي گره خورده اش چشم اش به آن دو مي افتاد كه حالا ديگر در واقع يكي شده بودند و وضعيت و حالت آن  ها در ذهن اش نقش مي بست و همين نگاه هاي غيرارادي ، بيشتر غيرتي اش مي كرد و بيشتر به جان اش آتش مي زد ؛ آنقدر كه مدام به خودش و به اطرافيان اش لعنت  مي فرستاد و تكرار مي كرد : تف به اين دنيا . تف به اين زندگي سگي !

آنقدر او به در و ديوار و به خودش و اطرافيان اش و هر چه هست و نيست فحش داد ، غر زد و دور خودش چرخيد و آنقدر منجيه خانوم آه كشيد و به نفس نفس ها ، عرق ريختن ها ، پيچ و تاب ها و آه و ناله هاي ننه ا ش دقيق شد تا عاقبت كار عشق بازي به پايان رسيد . همين كه عنكبوتِ نر ، بي حال گوشه اي افتاد ، ننه چند دقيقه اي ماند تا نفسي تازه كند و لذتِ اين مشت ومال جانانه را زير دندان هاي نداشته اش مزمزه كند . بعد با دست هاي دراز بي قواره ي پوشيده از پًرزش عرق سر و صورت اش را خشك كرد و سلانه سلانه به طرفِ نر خزيد . كنارش زانو زد و با حوصله مشغول پاره كردن و خوردن او شد . طبق معمول خوردن را از شرمگاه شروع كرد . همچنان كه مشغول جويدن و بلعيدن بود ، صداي آميز محمود را شنيد كه مي غريد : فرهادكش . فرهاد كش ِ كثيف . به خدا ما از نژادِ عقربيم نه عنكبوت !

اما او براي آن كه عيش اش منقص نشود ، اعتنايي به آميز محمود نكرد . صبر كرد تا آخرين ريزه هاي به جا مانده از لاشه را به نيش بكشد . بعد دور پوزه اش را پاك كرد ؛ دستي به سر و زلف اش كشيد؛ سير و پر نگاهي به پسرش انداخت و غريد : چيه ؟ چه مرگته هي زر مي زني . كرديش كوفتم با اين چس ناله هات . چي مي گي تو زغنبوط . چي مي خواي از جون من ؟ ها .

آميز محمود رو به او ايستاد . رگ هاي گردن اش سيخ شد . چشم هايش ازحدقه بيرون زد . داد زد : چي               مي خوام ؟ هيچي . فقط مي خوام بدونم كي مي خواي دست از اين هرزگي برداري . اين برنامه ي لجن و تا كي مي خواي كشش بدي آخه !

ننه عنكبوت تشر زد : تو را سننه تخم ِ جن . تو را چه به اين غلطا ؟!

همين بگومگوي كوتاه باعث شد تا طبق معمول دعواي هميشگي بين مادر و فرزند بالا بگيرد . هميشه  همين كلمات و يا كلماتي مشابه اين ، مقدمه ي شروع داد و فرياد و فحش و لج و لجبازي بود . البته نه اين كه رفتار و خواسته هاي ننه عنكبوت با ننه عنكبوت هاي ديگر مغاير باشد يا اين كه زياده خواه باشد ، يا بخواهد عمداً حق خوري و حق كشي كند و چه و چه هاي ديگر . اصلاً نقل اين حرف ها نبود . مي توان گفت در عا لم عنكبوت ها روحيه و رفتار او دور از عرف نبود كه هيچ ، حتا دقيقاً طبق استاندارد بود مثل همه ی ماده عنكبوت هاي ديگر كه به آلاف الوفي رسيده بودند . فقط ضعف از آميز محمود بود كه به علتِ حساسيت و زودرنجي زيادي كه داشت نمي توانست ببيند ننه اش هرازگاهي  نره عنكبوتِ گردن كلفتي را به خودش بكشد و الكي آه و ناله سر بدهد و بعد از پايان كار مثل گرگِ گرسنه بنشيند ، او را پاره پاره كند و بخورد . تازه ، براي انجام اين خوشگذراني وقيحانه از آن ها هم كمك بخواهد . اگر چه او از وقتي كه خودش را شناخته بود بارها و بارها شاهدِ اين قبيل معاشقه هاي به قول خودش جنون آميز و مسخره شده بود و به خوبي آگاه بود كه ماده عنكبوت هاي ديگر هم خصوصاً آن هايي كه از همه چاقتر و پيرتر هستند از اين قاعده مستثنا نيستند ؛اماهرگز به ديدن اين صحنه ها عادت نكرده بود؛ حتا روز به روز هم حساسيتش نسبت به آن بيشتر مي شد؛ بيشتر زجر مي كشيد و احساس بيزاري  مي كرد ؛ خصوصاً از اين كه مي ديد ناخواسته ناچار است نقش قرمساق ها را بازي كند ، جان به لب شده بود؛ آنقدر كه دل اش مي خواست بزند اين بساطِ شرم آور را بهم بريزد ؛ اما نه از لحاظِ قد و قواره همپاي ننه اش بود و نه توانايي پنجه در پنجه شدن با او را داشت و نه مي توانست با اخم و تخم و حرفِ حساب مانع هرزگي و خونخواري اش بشود . ناچار فقط خون دل مي خورد ؛ غرغر مي كرد و فحش مي داد . البته گاهي هم جسارت را به حدي مي رساند كه روبه روي مادرش بايستد و به او امر و نهي كند ؛ اما هميشه بازنده ي مبارزه او بود ؛ چون بعد از اين كه مي ديد حريفِ زبانِ دريده ي ننه اش نمي شود ، اجباراً كوتاه مي آمد ؛ سرجايش خپ مي كرد و با نفرت به دور و برش نگاه مي كرد و مرتب مي گفت : تف به اين زندگي . تف به اين دنيا !

دنياي او ، يك مستراح بود ؛ يكي از همين مستراح هاي قديمي گوشه ي كاروانسرايي در بياباني برهوت؛ با سقفِ ساخته شده از شاخه هاي كژ و مژِ چوب هاي ضخيم و باريك خشكيده ای كه داخل شان را موريانه خورده بود و لابه لاي شان هزاران ساس و كنه و رتيل و عقرب و سوسك و خرچسونه و انواع جانوران ديگر لانه كرده بود . ديوارهاي اطراف ، پوسيده و كاهگل جاي جايي از آن ريخته بود . از زير فروريختگي ها ، خشت هاي گلي مثل دندان هاي سياه شده ي مرده ها بيرون زده بود . جلوي در ، پرده اي از گوني پاره پوره ي زبري آويزان بود ، كه در طول سال ريشه هاي پايين اش از گِل و گُه منگوله بسته بود . طوري كه اگر كسي براي قضاي حاجت داخل مي شد و روي چاهك مي نشست ، با هر پس و پيش شدن ِ دامنه ي هميشه خيس ِ گوني ، منگوله هاي گُه به سر صورت اش ساييده مي شد . چاهكِ عميق و دهان گشادِ مستراح مدام پُر از نجاست بود ؛ آنقدر كه هر مسافري ناچار بود روي پنجه ی پاهايش بلند شود ؛ با احتياط داخل بشود و دقت بكند حتماً پا روي دو قلوه سنگِ بزرگي كه اين طرف و آن طرفِ چاهك گذاشته بودند بگذارد . موقع تخليه ی روده هايش هم مواظب باشد تعادل اش را از دست ندهد مبادا توي باطلاقي از شاش و گُه كه پيرامون اش را گرفته بود بيفتد . هم چنين با يك دست گوشه اي از پرده را بگيرد نكند كسي بي هوا بيايد ، آن را پس بزند و عورت اش را ببيند .

هر چند تابستان ها به نسبتِ گرماي هوا تا اندازه ا ي از حجم اين گنداب كاسته مي شد و به جاي آن وزوز انبوه مگس هاي درشتِ سبز رنگِ براق و بوي سنگين و سرگيجه آورِ نجاستِ خشك شده فضا را مي انباشت اما در فصل هاي ديگر اوضاع به شدت وخيم مي شد . خصوصاً در فصل بارندگي كه البته به ندرت بارشي در كار بود ؛ همين كه برف يا باراني مي باريد ، آبِ زردِ بوگندويي روي سقف راه مي گرفت؛ از سوراخ هاي ريز و درشتِ كاهگل بام به داخل مي ريخت ؛ در و ديوار را خيس مي كرد . از آن طرف هم آب و ِگل و                پِهِن هاي آب شده رو به مستراح سرازير مي شد و ديوار هايش را تا نيمه مي پوشاند . آن وقت ديگر هيچ كس جرات نداشت قدم د ر آن حوالي بگذارد .

اين كاروانسراي درندشتِ قديمي كه سر راهِ زوار قرار گرفته بود ، هميشه شلوغ بود . خر و اسب و گاو و قاطر و آدم توي آن مي پلكيدند و از هر گوشه اش يك نوع صدا بلند بود . صداهايي كه شب و روز خاموشي نداشت.

آميز محمود و خانواده اش در اينطور محيطي زندگي مي كردند . ننه عنكبوت تور محكم بسيار بزرگ اش را در كنج سقف ، در بالاترين نقطه گسترده بود و مثل ملكه اي كه روي تخت جلوس كرده باشد با آن جثه ي چاقِ درشتِ پوشيده از پرزهاي بلندِ ضخيم اش در وسط آن كمين كرده بود . كمي پايين تر از او ، آميز محمود و منيجه خانوم خواهر كوچكش ، تورهاي خودشان را كه به نسبتِ سن شان كوچكتر بود به موازاتِ هم پهن كرده بودند . اين سه تور آنقدر نزديك به هم تنيده شده بود كه اگر كسي از پايين نگاه شان مي كرد ، خيال مي كرد يكي هستند. تفاوت شان فقط در رنگ و مقدار گرد و خاكي بود كه روي هر يك نشسته بود . تور منيجه خانوم نسبت به آن دو تاي ديگر سفيدتر ، نازكتر ، تميزتر و سبك تر بود اما تور ننه عنكبوت كه به مرور زمان لايه لايه غبار جذب اش شده بود ، نه تنها سنگين شده و لش انداخته بود ، حتا رنگ اش هم از خاكستري روشن به دودي چركيني گراييده بود .

برخلاف منيجه خانوم و آميز محمود كه هر وقت حوصله شان سر مي رفت بلند مي شدند ، گشتي در اطراف مي زدند و توي سوراخ سنبه هاي ديگر سر مي كشيدند ، ننه عنكبوت اصلاً مقر فرماندهي خودش را ترك نمي كرد . سالي دوازده ماه مثل كوه قلنبه اي در آن بالا خيمه زده بود و با چشم هاي ريزِ مكارش همه  جا را زير نظر داشت . گاه گاهي در جوابِ اصرارهاي دخترش كه از او مي خواست با آن ها به گردش برود ، قر و قميشي به سر و كمرش مي داد . صدايش را نازك و محزون مي كرد . مي گفت : نه ننه جون ، فدات شم ، نمي آم. من بايس همي جا بمونم و همه جا رو بپام نكنه دشمن مشمني بهمون شبيخون بزنه تخت و بختمونو ازمون بسونه. همه كه نباس برن تفريح ؛ يكي مي باس خودشو فداي ديگرون بكنه تا بقيه راحت باشن . شوما برين خوش باشين . فقط زودي برگردين ها !

اگر چه ا ين جواب آنقدر سرشار از گذشت و بزرگواري بود كه اشكِ شوق و حق شناسي در               چشم هاي منيجه جمع مي كرد اما به عقيده ي آميز محمود همه ي اين حرف ها زاييده ي ناتواني بود . او يقين داشت اگر مادرش جوان ، چابك و تندرست بود نه تنها از اين خاصه خرجي ها نمي كرد، بلكه قبل از هر كاري اول با تيپا اين دو زنگوله ي مزاحم را از سر راه اش دور مي انداخت تا خودش تك و تنها به سير و سياحتِ همه ي زواياي مستراح بپردازد و هر جا كه خواست بساطِ عيش و نوش اش را راه بيندازد . اما حالا چه بكند با پيري كه پاك دست و پايش را توي ِگل گذاشته بود .

راستي هم كه ننه عنكبوت آنقدر پير شده بود كه مشخص نبود چند سال يا چند قرن عمر كرده است ؛ اما مشكل او فقط پيري نبود ، بلكه آنقدر چاق شده بود كه به سختي مي توانست خودش را جابه جا كند و اگر فشار گرسنگي نبود، هيچ وقت به خودش زحمتِ اين را نمي داد كه به طرف شكارهايي كه به دام اش افتاده بودند بخزد. از طرفِ ديگر كه مهمترين قسمتِ قضيه بود ، كژوكوله شدن دست و پا و ضخيم شدن پُرزها و از ريخت افتادن هيكل و قيافه اش بود كه ديگر توجه هيچ نري را به خود جلب نمي كرد و او ناچار بود براي دست يافتن به بزرگترين دلخوشي اش در زندگي ، به فرزندان اش وابسته باشد . پس هر وقت كه هوس جفت گيري مي كرد ، خصوصاً در فصل بهار كه بيشتر از هر فصل ديگر شهوت غلبه مي كرد ، ناگريز بود قبل از هر اقدام جدي ، همانطور كه روي تور گرد و خاك گرفته اش خيمه زده بود ، كمي خودش را جابه جا كند تا تارها مرتعش بشوند و ارتعاش آن ، توجه بچه هايش را به او جلب كند .

در اينطور مواقعي منيجه خانوم هميشه به محض شنيدن اعلام خبر ، دست و پايش را جمع مي كرد . هر كاري داشت ، كنار مي گذاشت . ساكت و مؤدب ، گوش به زنگ رو به مادر مي نشست . آميز محمود هم تا پيش از بلوغ دقيقاً همتاي خواهرش بود اما از وقتي كه بالغ شده بود ، آن اطاعت ِ محض و آماده به خدمتي هميشگي اش رنگ باخته و جايش را نارضايتي گرفته بود و روز به روز به شدتِ آن اضافه شده بود ؛ طوري كه اخيراً ديگر بي آن كه از جايش تكان بخورد ، فقط غروغر مي كرد ؛ سر مي چرخاند و از گوشه ي چشم به او زل مي زد .

بعد ننه عنكبوت قيافه ي فيلسوف مابي به خودش مي گرفت و سعي مي كرد تا جايي كه ممكن است نگاه و گفتارش نافذ و مؤثر باشد . چند سرفه ي پيايي مي كرد تا سينه اش صاف شود . آن وقت بي آن كه چشم از بچه هايش بردارد ، با صدايي شبيه پارس ِ سگ مي گفت : عزيزاي من خوب گوش كنين ببينين مي خوام واسه تون چي بگم . چيزي كه مي خوام بگم هم واسه دنياتون خوبه ، هم واسه ي آخرتتون !

بعد از اين مقدمه ی كوتاه ، بلافاصله سخن راني پر از تهديد و ارعابِ هميشگي اش را شروع مي كرد . موضوع آن درباره ي حق والدين و عاق والدين بود و اين كه حق پدر و مادر آنقدر زياد است كه هر بچه اي حتا اگربقدری پير شده باشد كه گيس اش سفيد ، يا ريش اش تا روي ناف اش رسيده باشد ، باز نمي تواند از اوامر آن ها سرپيچي كند و مجبور است تا عمر دارد به همه ی خواسته هاي شان تن بدهد و همه ی دستورهاي شان را مو به مو و به بهترين شكلِ ممكن انجام دهد تا هم در دنيا سعادتمند باشد وهم در عقبا رو سفيد . اما اگر خداي ناخواسته كوچكترين خطا يا سهل انگاري ای از او سر بزند، عاقبت به شر مي شود . اگر هم عاق والدين بشود كه ديگر مطمئناً دچار عذاب الهي است . هيچ وقت رنگِ خوشي به چشم نمي بيند . تا زنده است ، پشيمان ، سرگردان و بدبخت است . وقتي هم كه بميرد ، توي قبر تا قيام ِ قيامت با مار و اژدها و كژدم مونس مي شود . در آن دنيا هم جايش در قعر جهنم است و نجاست به خوردش مي دهند و چكارش مي كنند و چه بلاهايي سرش مي آورند و هزار چه و چه هاي ديگر .

آنچه گفته مي شد آنقدر تكرار شده بود كه شنيدن يا نشنيدن اش هيچ فرقي نداشت . آميز محمود هميشه در طول سخنراني هاي ننه اش يا پشت سرِ هم خميازه مي كشيد و چرت مي زد ، يا زيرلب فحش مي داد ؛ اما منيجه خانوم طوري سراپا گوش مي شد كه انگار براي اولين بار است اين حرف ها را مي شنود . ننه عنكبوت هم كه حيرت و هراس را در چشم هاي دخترش مي ديد ، تشويق مي شد آنقدر به گفتارش رنگ و لعاب بزند تا مطمئن بشود حسابي توي دل بچه هايش را خالي كرده است . بعد نفسي تازه مي كرد و اين مرتبه از زحمت هايي كه هر مادري برای بچه هايش متحمل مي شود مي گفت و اين كه زايمان چه به صورت شكم زايي باشد يا                    تخم گذاري، اصلاً تفاوتي ندارد چون در هر دو صورت مادرِ بيچاره موقع وضع حمل راست راستي تا توي دهن مرگ مي رود و بر مي گردد. تازه ، بعد از آن همه سختي چيزي هم نصيب اش نمي شود جز شب نخوابي ها و شير دادن ها و غذا خوراندن و مراقبت هاي دائمي و شستن ان وگُه بچه اش . و اضافه مي كرد : شوما خيال مي كنين يك ننه چه توقعي از توله هاش داره ؟ به خدا هيچي . همي قد كه گوش به فرمونش باشن و قدر زحماتشو بدونن ، واسه ش بسه . همين و بس !

رشته ي كلام كه به اين جا مي رسيد ، منيجه خانوم پاك احساساتي مي شد . اشك توي چشم هايش جمع مي شد . مف اش را بالا مي كشيد . سر تكان تكان مي داد و همراه با آهي كه از سينه بيرون مي داد ، مي گفت: آره و الله . آره والله ....

و هر قدر سعي مي كرد دنباله ي كلام اش را بگيرد ، چيزي به فكرش نمي رسيد . پس ساكت مي ماند و با پشت دست اشك ومف اش را پاك مي كرد . البته اين ابراز احساساتِ علني مربوط به دوراني بود كه هنوز آميز محمود ياغي نشده بود ؛ چون بعد از اين كه او بناي نارضايتي و مخالفت را گذاشت ، در اينطور مواقعي پوزخند مي زد و با لحن تمسخرآلودي مي پرسيد : تواز كجا مي دوني حرفاش درسته كه زود آبغوره مي گيري . مگه تا حالا زاييدي ؟

منيجه خانوم يكي دوبار جواب داده بود : خب راس مي گه ديگه . منم همي كه بالغ شم صاحاب توله مي شم.

و رو به ننه عنكبوت ، با صداي بغض آلودي پرسيده بود : مگه نه مامان جون ؟

ننه عنكبوت هم چشم غره اي به آميز محمود رفته ، جواب داده بود : پس چي ننه جون . تو هم صاحاب توله مي شي . اصلاً هر ماده اي بايس صاحاب توله بشه . اگه نشه كه ماده نيس !

و با تحكم اضافه كرده بود : لازم نكرده گوش به حرفاي اين تخمِ حرومِ كافر بدي . اگه عقل و شعور داشت كه اين همه خون به دل من نمي كرد ؛ زنازاده ي ولد چموش !

اما اين بد و بيراه ها و توپ و تشرها تاثيري نداشت كه هيچ ، حتا آميز محمود را جري تر مي كرد تا هر دفعه متلك و زخم زبان بيشتري نثار آن ها كند ؛ آنقدر كه حالا ديگر منيجه خانوم همين كه دچار احساسات              مي شد ، فقط دل اش را خوش مي كرد به اين كه اشك در چشم بغلتاند ومرتب مف اش را بالا بشكد و يواش يواش سرش را به نشانه ي تأييد تكان بدهد . جرأت هم نكند نيم نگاهي به آميز محمود بيندازد ؛ چون مي دانست او با آن چشم هاي ريزِ موذي اش پوزخندزنان همه ي حركاتِ او را زير نظر دارد .

باري ، بندِ بعدي سخنراني درباره ی رابطه ی زن ومرد بود و اين كه آميزشِ اين دو موجود ضروريست ؛ و جماع، يكي از اركان اصلي زندگي هر جانداري است و آنقدر مهم است كه حتا در احاديث و روايات نقل            كرده اند اگر كسي بالغ باشد و عزب بماند ، تا زماني كه جماع نكند ، زمين ِ زيرپايش مدام لعن ونفرين اش مي كند و از خدا مي خواهد سنگيني او را از روي كره ي ارض بردارد ؛ و هر كس به ا ين قاعده تن ندهد ، دچار عذاب الهي مي شود .

در همين جا ننه عنكوبت بلافاصله اضافه مي كرد : ولي بهتون بگم اين موضوع چون خيلي مهم وحساسه هر كي نمي تونه واسه ش تصميم بگيره . يعني هر توله نمي تونه سي خودش بگه من ديگه بالغ  شده م وبايس برم جماع كنم . اين پدر و مادرن كه مي تونن تشخيص بدن توله شون كي بالغ شده و كي نشده . اگه زبونم لال توله ی تخسي پيدا بشه بخواد خودش معين بكنه بالغ شده يا نه ، اونوقته كه يكهو دچار غضب الهي مي شه . به مرادِ دل اش نمي رسه هيچي ؛ خدا درِ رحمتشو هم به روش مي بنده . فهميدين ؟... خب ، پس گوش كنين ببينين چي مي گم . حالا موقعيه كه من باس وظيفه ی شرعي خودمو انجام بدم !

آن وقت به اصلي ترين و مهمترين بخش از سخنراي اش مي پرداخت . در اين قسمت ننه عنكبوت از دختر عزيز دردانه اش مي خواست همين كه او علامت داد ، دست به كار شود ؛ تند و تند بوهاي تحريك آميز از خودش بيرون بدهد و همان جا، روي تور تنيده اش سروصدا راه بيندازد تا توجه نرهايي را كه اين گوشه و آن گوشه مخفي بودند ، جلب كند . همين كه سروكله ي نري پيدا شد . زود انتشار ِ بو را قطع كند . سرجايش خپ بكند و جيك نزند و تا جايي كه مي تواند آنقدر خودش را جمع و جور و كوچك كند كه به چشم نيايد . باقي كار را بسپارد دستِ او . بعد با اخم و تخم به آميز محمود تشر مي زد : تو هم اون تن و بدن گنده ي بي خاصيتو تكون بده گاس به دردِ  كاري خورده واشي !

احتياجي به توضيحِ بيشتر نبود . منظور او از اين حرف اين بود كه آميز محمود مي بايست تور زيرپايش را محكم در پنجه هايش بگيرد . طوري بايستد كه انگار رو به بالا خيز برداشته و در حالي كه سرش را سيخ گرفته است ، خودش را بجنباند و عقب و جلو برود و رو به مادرش پارس كند تا نر هايي كه آن دور و بر هستند، خيال بكنند اين بابا يكي از عشاق سينه چاكِ بانویی است كه آن بالاست و مطمئناً هم بانو لعبتي است كه نظير ندارد . بعد كه يكي از نرها تحريك شد و به تله افتاد ، منيجه خانوم دوباره انتشار بو را از سر بگيرد تا عنكبوتِ نر خيال بكند اين بو ، بوي بانوست . آميز محمود هم تا پايان دقايق طولاني معاشقه ي ننه اش همان حركات را انجام بدهد و سروصدا بكند تا نر حريصتر باشد و معاشقه را با شور و شوق زيادتري انجام بدهد و متوجه هم نشود چه كلاه گشادي سرش گذاشته اند.

اگر چه تا پيش از بلوغ ، آميز محمود هم مثل منيجه خانوم به همه ي خواسته هاي ننه اش بي كم و كاست تن مي داد اما از وقتي كه رگِ غيرت و مردانگي اش جنبيده ، حس كرده بود چيزي در وجودش تغيير كرده است ، ديگر اين ماموريت را كسرشأن خود مي دانست و سعي مي كرد از هر راهي كه بشود زير بار نرود . اوايل جرأت نداشت مخالفت اش را علني كند؛ فقط دل خوش كرده بود به اين كه حركات اش كُند و سر و صدايش بي رمق باشد . به خاطر همين بي حالي، ننه عنكبوت چه توپ و تشرها و چه سركوفت هايي كه بهش زده بود ؛ بماند . بعدها كه ديده بود از اين راه به جايي نمي رسد ، لج كرده ، از فرمان ننه سرپيچي كرده بود . ديگر نه پارس مي كرد و نه آن نمايشِ به گفته ي خودش مسخره را اجرا مي كرد . در حقيقت آشكارا اعلان جنگ داده بود . وقتي كه ننه عنكبوت علتِ مخالفت اش را پرسيده بود ، با صدايي لرزان اما رك و پوست كنده جواب داده بود : من ديگه بزرگ شدم . حاضر نيسم جاكشي بكنم . واسه ي خودم يك پا َمردم . مي فهمي ؟

ننه عنكبوت طوري با دقت سراپايش را ورانداز كرده بود كه انگار براي اولين بار است او را مي بيند . بعد، سري تكان داده ، گفته بود : گمونم راس مي گي . دارم با چشاي خودم مي بينم . خب پس چرا معطلي ؟ اگه راس راسي شاش ات كف كرده ، بيا خاليش كن تو كمرِ من . ديگه چرا قهر مي كني ؟

همين حرف آتشي شده ، به جان او افتاده بود . فرياد زده بود : آخه به تو هم مي گن زن . آخه به تو هم             مي گن مادر !

و به سختي جلوي تركيدن بغض اش را گرفته بود . بعد از يك مكث كوتاه دوباره داده زده بود : اگه قراره با زني مثِ تو جفت بشم اصلاً از بيخ و بُن مردانگي مو می كنم ، مي ندازم دور .

ننه عنكبوت چشم غره ی مهيبي به او رفته بود . غريده بود : زياد مردي و مردانگي خودتو به رخ ام نكش ، ها؛ مردني . من با همي زن بودن ام هزارون مرد ِگت و گنده رو جوري مالوندم كه تا ابد پا نشن . مردايي كه تو به يك تارموی گنديده شونم نمي شي . خوبه خودت با اون چشاي كلاپيسه ي باباغوريت ديدي!

بعد، دعواي مفصلي با او كرده ، هر چه ليچار مي دانست نثارش كرده بود شايد تنبيه شود . دعوا و بد و بيراه تاثيري نداشت . ناچار دست به ارعاب و تهديد و حتا خواهش و التماس زده بود . اما همين كه دفعه ي بعد آميز محمود دوباره از فرمان اش سرپيچي كرده و قاطع و برا گفته بود « نه» ، ناگريز فقط به حالتِ تهديدآميزي سر تكان داده ،جواب داده بود : باشه، نه . مي بينيم . اين خط ، اين هم نشون . بلايي به روزگارت بيارم كه حظ كني !

و از همان لحظه يكباره رشته ي پيوندِ مادر و فرزندي بين آن دو پاره شده بود . خوني يكديگر شده بودند . از آن روز به بعد ديگر ننه عنكبوت روي خوش به او نشان نمي داد . ديگر او را نه پسرِ يكي يكدانه ي خود ، بلكه غده ي چركيني مي دانست كه روي چشم هايش سر زده بود . سعي مي كرد به هر بهانه اي سر به سردنده ي او كند و فحش اش بدهد و متلك بارش كند و زجرش بدهد تا ادب شود . در اين ميان دو سه بار منيجه خانوم پا در مياني كرده بود تا آن ها را با هم آشتي بدهد . هر بار ننه عنكبوت گفته بود : تا وقتي مثِ سگ دُم تكون نده و نياد دور و ورم موس موس بكنه و به هر چي مي گم گوش كنه ، محل سگ بهش نمي ذارم . بايس بياد بيفته رو دس وپام تا از سر تقصيرات اش بگذرم .

آميز محمود هم گفته بود : تا وقتي دست از جلف گري برنداره و سنگين و رنگين نشينه سرجاش، به مادري قبول اش ندارم كه ندارم !

منيجه خانوم كه ديده بود روز به روز آتش كينه و جنگ و دعواي آن ها تيزتر مي شود به ننه عنكبوت پيشنهاد كرده بود اجازه بدهد آميز محمود برود براي خودش يك گوشه ي ديگر زندگي مستقلي را تشكيل بدهد. اما ننه با غيظ غريده بود : آره جون خودش مي ذارم آبِ خوش از گلوش پايين بره . با هزار مكافات و بدبختي بچه پس انداختم واسه ي روز تنگ ، نه اين كه هر وقت عشق اش كشيد ، راهشو بكشه بره پي كيف اش . تازه ، من كلي واسه ش برنامه تدارك ديدم . تا نقشه هام اجرا نشه كه ولش نمي كنم به اين مفتي !

آميز محمود گير افتاد بود . نه مي توانست بدون اجازه ي ننه عنكبوت تركِ ديار كند و نه رغبت مي كرد تن به خواسته هاي او بدهد . هيچ چاره اي نداشت جز اين كه بماند و ببيند آخر و عاقبت اش چه مي شود . در اين ميان هر وقت فرصتي نصيب اش مي شد ، خودش را پيش مي كشيد و آهسته زير گوش منيجه خانوم پچ پچ مي كرد . چيزهايي مي گفت كه البته از ديده ي تيزبين ننه عنكبوت دور نمي ماند و باعث مي شد تا داد بزند : چيه سرتونو كردين تو ما تحتِ همديگه . چي دارين واسه ي هم بلغور مي كنين ؟

منيجه خانوم زود خودش را كنار مي كشيد ؛ دست و پايش را جمع مي كرد و مؤدب مي نشست . آميز محمود هم غرولند كنان سرجاي خودش برمي گشت . اين پچ پچ كردن ها آنقدر تكرار شده بود كه باعث شده بود ننه عنكبوت مشكوك بشود ، طوري كه هميشه گوش بزنگ بماند ببيند آن ها به هم چه مي گويند . يك روز شنيده بود آميز محمود مي گويد : خنگِ خدا مگه بالغ شدن چه جوريه ؟ همين كه بعضي وقتا حس مي كني يك چيزي تو بدنت تكون مي خوره ، يك حالي مي شي ، يك تغييري كردي ، نشونه ی بلوغه ديگه . تا كي مي خواي گول بخوري ؟!

و منيجه خانوم جواب مي دهد : آره داداشي جون ؛ به خدا راس مي گي . همين حالي مي شم كه تو مي گي . خيلي وقتم هس كه اينجوري ام؛ ولي چيكار كنم، نمي تونم تو روش واستم و بگم منم ديگه بالغ شدم . مي ترسم !

از همان روز ننه عنكبوت دستور اكيد داده بود كه آن دو حق ندارند با هم حرف بزنند . بعد كه ديده بود به جاي حرف زدن با حركاتِ چشم ولب و دست و ابرو به يكديگر علامت مي دهند، به منيجه خانوم امر كرده بود  مدام پشت به آميز محمود بنشيند وحق برگشتن و نگاه كردن به او را ندارد . اين مسأله بيشتر به آتش بحراني كه پيش آمده بود ، دامن زده بود؛ آنقدر كه عرصه به هر يك از آن ها تنگ شده بود؛ خصوصاً به ننه عنكبوت . چون همكاري نكردنِ آميز محمود موجب شده بود تا بازار او از رونق بيفتد و برخلاف سابق كه هر وقت اراده مي كرد هر چند تا عنكبوت نري را كه مي خواست به طرف خودش مي كشيد ، حالا ديگر تك و توكي ، آن هم بر حسب اتفاق و بعد از مدت ها كمين و چشم انتظاري  سراغش مي آمدند . همين تشنه ماندنِ دائمي دليلي شده بود تا او سايه ی پسرش را با تير بزند و از هر كاري براي اذيت و آزارش كوتاهي نكند . همچنين براي اين كه منيجه خانوم را هم از دست ندهد مجبور بود مدام به اوهشدار بدهد ؛ بترساندش و از عواقبِ عاق والدين بگويد .

اين محكم كاري ها و اين پند و اندرزدادن ها و توپ و تشرها و قهر و دعواهاي هميشگي آنقدر تكرار شده بود كه راست راستي هر سه نفرشان جان به لب شده بودند .

***

عاقبت در عصر يكي از روزهاي آخر تابستان ، آميز محمود تصميم نهايي خودش را گرفت . بادِ سهمناكي كه از صبح آن روز شروع به وزيدن كرده بود ، هنوز ادامه داشت . پرده ي جلوي مستراح يك لحظه آرام نمي ماند ؛ مرتب به اين طرف و آن طرف كوبيده مي شد . بوي تندِ شاش و گُه ، همراه با ذراتِ خاك در هوا معلق بود . منيجه خانوم از ترس پاره شدن تورش در گوشه اي از آن جمع شده ، وحشت زده به شلاقه زدن هاي تهديد آميز گوني نگاه مي كرد . ننه عنكبوت بي اعتنا به هوهوي باد وتكان هاي پرده ، يك ريز غر  مي زد و سرجايش وول مي خورد . به خودش و به زمين و زمان ناسزا مي گفت و شكوه سر داده بود : اگه من اين شانسِ ته حراج كرده ي خودمو ديدم ، راسي هم اگه برم دريا واسه ی آب، فلفور خشك مي شه . اي بسوزي شانس بد . اي آتش بگيري بختِ سياه ....

از ديده ي تيزبين آميز محمود دور نبود كه همه اين آه و ناله ها فقط و فقط از فشار شهوت است نه چيزي ديگر . چون مدت ها بود كه بزرگترين دلخوشي ننه عنكبوت از او دريغ شده بود . مدت ها بود هيچ نري سراغ اش نرفته بود ؛ خصوصاً در اين فصل كه طلايه دار غم تنهايي بود . البته او يك بار ديگر با همه ي توان سعي كرده بود تامثل روزگار گذشته فرزندان اش را وادار كند جفتي برايش دست و پا كنند. منيجه خانوم هم طبق معمول به خواسته ي ننه تن داده بود؛ اما ننه عنكبوت مي دانست اين تن دادن ها و اطاعت هاي امروزي مثل تسليم شدن هاي بي چون و چراي سابق نيست ؛ بلكه با همه ي سكوت و اطاعتِ ظاهري ، از پس پرده، بوي عدم رضايت و سركشي به مشام مي رسد . بارها به خودش گفته بود: اگه راس راسي رضاس كارمو راه بندازه پس واسه چي سروكله ی هيچ نره خري پيدا نمي شه ؟

او كاملاً آگاه بود كه اگر ماده عنكبوتي با رغبتِ تمام و براي جذبِ جفت بو منتشر نكند ، بويي كه از ناگزيري بيرون مي دهد چندان محرك نيست . و در اين اواخر اين بي ميلي به تصاعدِ بوهاي تحريك آميز رابه خوبي درك كرده بود . پس امروز ناچار شده بود به دخترش تشر بزند : خدا شاهده اگه بخواي بازم لوس بازي درآري و گوش به حرف ا ين پسره ی تخم جن بدي و اونجور كه مي خوام بو ول ندي ، گيستو مي كنم . حالا خود داني !

تهديدهايش هميشه كار ساز بود ؛ يك خط و نشان كشيدنِ خشك و خالي او كافي بود تا رشته ي هفته ها بحث و فلسفه بافي و ارشادِ آميز محمود را پنبه كند . اما از بخت بد حالا كه منيجه خانوم قول شرف داده بود با دل و جان با ننه اش همكاري كند ، اين بادِ لعنتي شروع شده دخترك را وحشتزده كرده بود . همچنين باعث شده بود تا هيچ عنكبوتي جرأتِ جنبيدن از جايش را نداشته باشد . ننه عنكبوت كه از نامساعد بودن اوضاع پاك كلافه شده بود ، مدام به خودش مي پيچيد ؛ پايين تنه ي گنده اش را به تور مي ماليد و غر مي زد : اگه بخت ام سياه نبود كه اين حال و روزم نبود . از شانس منِ گيس بريده نه از بچه خير مي بينم و نه از زمين و آسمون . حالا انگاري آسمونِ ته دريده اين چس چس هاي خونه خراب كنشو ول نده ، كفر مي شه !

و مرتب سرآميز محمود داد مي زد : خدا مرگ ات بده با سق سيايي كه داري ، ته زردِ آسوري رنگ .

آميز محمود از اين كه اوضاع بر وفق مرادِ ننه اش نبود، قند توي دل اش آب مي شد . او كه ظاهراً ساكت وآرام روي تورش خپ كرده بود ، از گوشه ي چشم مشتاقانه اطراف خود را زير نظر داشت ؛ و چنان قيافه ي حق به جانب و در عين حال موذيانه اي به خود گرفته بود كه عاقبت دادِ ننه عنكبوت درآمد : بي خودي خودتو به موش مردگي نزن . به خداوندي خدا اگه به اون چي كه گفتم عمل نكني . بيچاره ت مي كنم !

آميز محمود سرش را به نشانه ی تأييد تكان داد . اين تكان دادن سر به قدري مصنوعي و تمسخر آميز بود كه ننه عنكبوت را پاك از كوره به در كرد : عاق ات مي كنم . كاري مي كنم از گُه خوردن خودت پشيمون شي !

واكنش آميز محمود فقط يك پوزخند بود . بعد، توي دل اش گفت : حالا مي بينيم كي ، كيو داغ مي كنه. صبركن !    

و آنقدر صبر كرد تا وزش باد آرام گرفت . همين كه پرده ي گوني از حركت افتاد و آرامش و امنيت به مستراح بازگشت ، ننه عنكبوت رو به دخترش نهيب زد : بجنب !    

منيجه خانوم كه حسابي ترسيده بود با همه ي توان شرو ع كرد به انتشار بو و ايجادِ سر و صداي تحريك آميز. ننه عنكبوت يك بار ديگر هم سعي كرد آميز محمود را به كار بگيرد اما او بي اعتنا به آن دو ، پشت كرد و ظاهراً چشم به در مستراح دوخت .

چندان طولي نكشيد كه سر كله ي عنكبوت نري پيدا شد . ننه عنكبوت كه اين همه مدت تب دار و بي قرار انتظار كشيده بود ، با ديدن چنان نر گردن كلفتِ قبراقي كه سلانه سلانه و بو كشان به طرف اش مي آمد ، از  شادي جيغ خفه اي كشيد . مشتاقانه به سر و گردن و شكمِ بزرگِ عنكبوتِ نر زل زد و در حالي كه دهان اش آب افتاده بود، شروع كرد پايين تنه اش را به تور ماليدن و جنب و جوش كردن . عنكبوت نر آنقدر در نظر او گُل كرده بود كه انگار دنيا را بهش داده بودند . تند و تند دست هاي كژ و كوله ي پرز دارش را با آبِ دهان خيس كرد و به سرو زلف اش كشيد و بي آن كه چشم از او بردارد طوري آماده شد تا به محض نزديك شدن اش حتا يك لحظه فرصت را هم از دست ندهد .

آميز محمود كمترين حركتي نكرد . همانجا كه خپ كرده بود ، ماند تا همه ي حركاتِ اين سه نفر را زير نظر بگيرد . عنكبوت نر ، مست از بوهاي محرك ، كنجكاو و مشتاق نزديك شد . با نزديك شدن او ، منيجه خانوم طبق دستور ، انتشار بو را قطع كرد و آنقدر در خودش جمع شد تا به چشم نيايد . نوبت به خودنمايي ننه عنكبوت رسيد كه حالا مثل تازه عروس ها هفت قلم آرايش كرده بود و با ناز و كرشمه جنب و جوش مي كرد تا توجه نر را به خود جلب كند . عنكبوت نر بي اعتنا به آميز محمود از كنار او گذشت . به طرفِ تور بزرگ رفت . ننه عنكبوت سراپا شور و شوق به نزديك شدن او نگاه مي كرد و از هر ادا و اصول و قر و غمزه اي كه             مي دانست يك چشمه اجرا مي كرد .

آميز محمود صبر كرد تا عنكبوتِ نر كاملاً به ننه اش نزديك شود . آنقدر كه ننه عنكبوت بوي او را حس بكند و دل اش را براي يك معاشقه ي جانانه صابون بزند . اما قبل از اين كه تن آن دو به هم چفت شود ، ناگهان از جا پريد و شروع كرد به انتشار بو . بويي كه از بدن اش متصاعد مي شد آنقدر زياد و بد بود كه در يك آن همه ی فضاي مستراح را پر كرد .

عنكبوتِ نر كه تا آن لحظه مستِ شهوت بود ، يكباره درجايش ماند و متعجب به ننه عنكبوت خيره شد . ننه عنكبوت زود متوجه توطئه ی پسرش شد . دستپاچه داد زد : آقا جون والله اين بوی من نيس . من خيلي خوشبوم . خيلي. اين كارِ اون لقمه ي حرومِ لعنتيه كه اونجاس !

و سعي كرد با اشاره ی دست آميز محمود را نشان بدهد . آنقدر دستپاچه شده بود كه ندانست با حرف زدن و دراز كردنِ دست ، پيري و بي قوارگي خودش را لو می دهد . عنكبوتِ نر مثل كسي كه تازه از خواب بيدار شده باشد ، لحظه اي گيج و گنگ به هيكل گنده و از ريخت افتاده ي او زل زده و لرزش  و خدشه و گرفتگي صدايي را كه شنيده بود مجدداً در ذهن مرور كرد و بعد با نفرت غريد : پيرزن كپ كپوي كوفتي حقه باز!

و پشت كرد و راه افتاد . ننه عنكبوت هرسان شد . سعي كرد بلند شود و مانع رفتن او بشود اما به علتِ تن و بدن سنگيني كه داشت فقط توانست در جايش وول بخورد . بر اثر وول خوردن اش ، تور بزرگ طوري به جنب و جوش افتاد كه انگار زلزله آمده بود . آميز محمود بدون اين كه انتشار بو را قطع كند ، با ديدن اين صحنه دست روي دل اش گرفت غش غش خنديد . منيجه خانوم متعجب و ترسيده گاهي به آميز محمود و گاهي به ننه اش و گاه به عنكبوت نر كه سريع و عصبي دور مي شد ، نگاه مي كرد . ننه عنكبوت با همه ي وجود تلاش كرد عنكبوتِ نر را برگرداند . داد زد . التماس كرد . قسم اش داد . فحش اش داد . طوري سرو صدا راه انداخت كه فضاي مستراح پر و لوله و هياهو شد . اما عنكبوت نر به سرعت از مهلكه فرار كرد و بعد از لحظه اي معلوم نشد خودش را توي كدام سوراخ سنبه قايم كرد .

به محض پنهان شدن او ، ننه عنكبوت براي چند دقيقه ساكت ماند. با رنگ روي پريده و چشم هاي از حدقه بيرون  زده به جاي خالي او زل زد . بعد ، يكباره بغض اش تركيد . حالا گريه نكن كي بكن . طوري زار زد كه دل كافر برايش كباب مي شد . منيجه خانوم هم كه دقايق پرالتهابي را پشتِ سرگذاشته بود ، حالا يا از ترس و يا اين كه واقعاً دل اش سوخت پا به پاي ننه اش شيون كرد . اما آميز محمود بدون اين كه لبخند تمسخر آميز را از روي پوزه اش كنار بزند با شوق و لذت به اين صحنه ي سوگواري نگاه كرد و زير لب گفت : عشقي كه به يك باد بند باشه، بهتره كه با همون باد بره !

ننه عنكبوت بعد از اين كه يك دل سير گريه كرد ، شروع كرد داد و فرياد كردن سر آميز محمود و هر چه فحش و بد و بيراه كه در طول عمر طولاني اش ياد گرفته بود، همه را نثار او كرد . حتا چند بار هم سعي كرد بيايد پايين ، پسرش را تیپا بگيرد كه جثه ي بزرگ و پيرش اين اجازه را به او نداد . آميز محمود كه خودش را براي يك كتك كاري جانانه آماده كرده بود ، با ديدن ناتواني ننه اش داد زد : مي بيني . مي بيني  لكاته ي كوفتي. تو حتا نمي توني بيايي  دس رو من دراز كني . اون وقت تا امروز همه ش با تهديدهاي  تو خالي مارو مي ترسوندي كه اله مي كنم و بله مي كنم . حالا معلوم شد هيچ غلطي نمي توني بكني . شايد از اول هم               نمي تونستي بكني !

با شنيدن اين حرف ها ، ننه عنكبوت جري تر شد . تلاش بيشتري كرد تا پايين بيايد اما همين كه متوجه شد نمي تواند ، يك بار ديگر زير گريه زد و دست هايش را رو به آسمان بلند كرد و محكم به سينه ي كرك دار قوسي شكل اش كوبيد . زوزه كشيد : شيرم حرومت باشه .اون همه سختي كه واسه ت كشيدم حرومت باشه مثِ گوشت سگ . برو كه خدا سياه بخت ات كنه . برو كه اميدوارم هيچ وقت به رونِ راس نشيني . خير از جووني ت نبيني. برو جز جگر بزني !

و در حالي كه سينه اش را در دست هايش گرفته بود ، رو به آسمان غريد : اگه عادلي ، اگه معجزه داري ازت مي خوام اين حرومزاده رو از رزق و روزي محرومش كني ، همين و بس .

و رو به آميز محمود داد زد : پاشو . پاشو برو نمك به حرومِ فلان فلان شده . پاشو برو كه ديگه نمي خوام جلو چشمام باشي . زود گورتو گم كن !

اين داد و فرياد و دك كردن در حقيقت مجوز آزادي آميز محمود بود ؛ طوري كه او به محض شنيدن آن ، بلافاصله دست و پايش را جمع كرد ، چشمكي به منيجه خانوم زد و راه افتاد . همين طور كه مي رفت ، صداي ننه اش را شنيد كه مثل مادر فرزند مرده اي زوزه مي كشيد ، مويه مي كرد و آه و ناله راه انداخته بود . مي دانست اگر برگردد حتما جثه ي درشتِ بي ريخت او را غرق در اشك مي بيند . اما نيم نگاهي هم به پشت سرش نينداخت . ديوار كاهگلي مستراح را گرفت و پايين آمد . آنقدر پايين كه به اندازه ی كافي از محل قبلي اش دور باشد . بعد با صبر و حوصله شروع به گشتن كرد تا جاي مناسبي را براي خودش در نظر بگيرد . اين طرف و آنطرف را به دقت بررسي كرد . به هر گوشه و كناري سر كشيد . عاقبت كنج خلوتي را گير آورد ، شروع به تنيدن تار كرد . طولي نكشيد كه تور تازه اي براي خودش بافت و با خيال راحت روي آن لم داد . آنقدر احساس سبكي و راحتي مي كرد كه حد و حساب نداشت . خيال مي كرد تا حالا توي تاريكخانه ی تنگ و ترشي بوده ، مجال هيچ جنب و جوشي را نداشته و يك باره در بيابان وسيع و روشني رها شده است . از اين كه تا امروز به فكرش نرسيده بود با اين شگرد زودتر خودش را خلاص كند افسوس مي خورد اما مرتب به خودش دلداري مي داد : ماهي رو هر وقت از آب بگيري ، تازه اس !

***

هشت روز از تاريخ رهايي آميز محمود گذشت . در اين مدت زندگي او دچار دگرگوني عجيبي شد . روز اول و دوم به خيال اين كه براي هميشه از آن گنداب و آن سلطه ي منفور نجات يافته است و مي تواند زندگي بدون دغدغه اي داشته باشد ، خوش بود . يكريز روي تور تازه اش قدم مي زد ؛ پرشور و شوق به اين طرف و آن طرف سر مي كشيد ؛ فارغ از هر جار و جنجال به خودش مي باليد كه از يوغ استعمار ننه اش خلاص شده است . واقعا هم دنيا به كام اش بود . تور ِ تازه ، زندگي جديد ، آسودگي خاطر و غذاي لذيذ همه دست به دست هم دادند تا او با افتخار سرش را بالا بگيرد و داد بزند: درود بر آزادي !

و به خودش بگويد : زندگي به همين مي گن . نه مجبوري قرمساق باشي و نه از موعظه و امر ونهي و خطابه خبري هس !

اما اين  شادي و رهايي دير نپاييد ، چون روز سوم هر قدر منتظر ماند ، هيچ زنبور يا مگسي سراغ اش نيامد . اول متوجه وخامتِ اوضاع نشد ، فقط خيال كرد به خاطر تغيير هوا تعدادِ مگس ها كم شده است ؛ ولي خوب كه دقت كرد ديد اتفاقاً تعدادشان از هميشه بيشتر است . دسته دسته به اين طرف وآن طرف پرواز مي كنند اما هيچ يك به طرف تور او نمي آيد . به خودش دلداري داد : شايد قسمت ام اينه گشنه بمونم . فردا تلافي شو در مي آرم اگه خدا بخواد !

فردا هم گره اي از مشكل باز نشد . در اين روز حتا نتوانست يك زنبور زخم و زيلي مردني را كه گيج و گنگ تا لبه ي تورش آمد شكار كند . گرسنگي به جان اش نيش مي زد . بي طاقت شده بود . در نهايتِ تعجب             مي ديد هرازگاهي سه – چهار مگس تپل وزوزكنان از روي چاهك بلند مي شوند ، بي اعتنا به او از كنارش              مي گذرند . مي روند بالا ، به تور منيجه خانوم و ننه عنكبوت مي چسبند . صداي ملچ ملچ دهان و سايش               آرواره هاي آن ها كه با لذت طعام را مي جويدند ، بيشتر دل اش را ضعف مي برد .

روز پنجم به خيال اين كه تورش را در محل مناسبي نگسترانيده ، رهايش كرد . رفت گوشه ي ديگري تار تنيد . اين نقطه درست رو به روي تورهاي ننه عنكبوت و منيجه خانوم بود ؛ اما خيلي پايين تر ؛ طوري كه اگر سر بلند مي كرد ، قلمرو آن ها را كه شكم داده بود ، مي ديد .

جا به جايي محل هم فايده اي نداشت . هيچ موجود جانداري سراغ اش نيامد . يكي دو روز ديگر هم صبر كرد. بي نتيجه بود . در اين مدت ، نيمه هاي هر شب ، توي ظلماتِ مستراح ، غرش ننه عنكبوت را مي شنيد كه به منيجه خانوم مي گفت : عاقبتِ عاق والدين شدن همينه ديگه . نفرينِ ننه گيراس . كو تا بلا سرش بياد . اين تازه اولشه . باس اينقد گشنه گي بکشه تا بميره . كوفتي !

واقعاً هم كه اين چند روز گرسنگي كاملاً رمق اش را چيده بود ؛ طوري كه كم كم دچار شك و ترديد              مي شد : نكنه راس راسكي نفرين اش گيراس ، يقه مو گرفته ؟!

او كه در سراسر عمرش سعي كرده بود با خرافات ميانه اي نداشته باشد ، حالا مجبور بود باور كند نفرين ننه عنكبوت گيراست اما هنوز مي خواست با اين باور بجنگد .

روز هشتم آنقدر گرسنگي فشار آورد كه ناچار به خودش نهيب زد : گور پدر تو و هر چي مگس و زنبوره . بايس به فكر چاره ي ديگه اي باشم !

چاره ي ديگر اين بود كه به جاي نشستن و انتظار كشيدن ، برود دور و بر سوسك ها و خرچسونه ها بگردد شايد از طرفِ آن ها چيزي عايدش بشود . از تور پايين آمد . به سمتِ دو سوسك جگري رنگ كه توي درز ديوار جا خوش كرده بودند ، رفت . سلام كرد . موس موس كرد بلكه تحويل اش بگيرند . نزديك اش بيايند ، اما آن دو محل سگ بهش نگذاشتند . طوري وانمود كردند كه انگار اصلاً او را نمي بينند . غريد : چه پرفيس و افاده . مث ايكه از دماغ فيل افتاده ن !

راه اش را كژ كرد . آن طرف تر سوسك ماده ي چاق و چله اي گوشه اي خپ كرده بود و به آسودگي شاخك هاي بلندش را به هم مي ساييد . سوسك ماده هم فقط نگاهي به او انداخت و دوباره دست به كار آرايش خودش شد . حتا دو بچه سوسك هم كه كنجكاوانه داخل هر سوراخ سنبه اي سر مي كشيدند ، به محض ديدن او، اول روبه رويش ايستادند و به حالت تهديد آميز شاخك هايشان را به هم ساييدند ، بعد عقب گرد كردند و فلنگ را بستند .

آميز محمود از خودش پرسيد : اينا چشونه ؟ انگار نه انگار منم آدمم !

ناگهان قهقهه ي چندش آور ننه عنكبوت را شنيد . سر بلند كرد .او را ديد كه به منتهي اليه تورش چسبيده ، از همانجا سرك كشيده، مشغول پاييدن او بود . همين كه ديد پسر ناخلف اش نگاه اش مي كند ، دوباره قهقهه ي شادمانه اي سر داد و با صداي رسايي كه توي مستراح طنين انداخت گفت : سزاي نافرموني همينه ديگه . شدي يهودي سرگردون . كسي هم خايه نداره باهات هم كلوم شه چه برسه به اين كه كمك ات كنه !

و با لحن تهديد آميزي به منيجه خانوم گفت : مي بيني ؟ خيال مي كنه سوسك ها عاشق چشم و ابروشن . حالا ميان خودشونو قربوني ش مي كنن ، زرشك !

و به دنبال اش شيشكي محكمي كشيد . منيجه خانوم با رنگ روي پريده ، چشم هاي نگران و غمگين از آن بالا به برادرش زل زده بود . آميز محمود از ديدن قيافه ي ناراحتِ خواهرش و آن همه تردي و شادابي كه اسير شده بود ، دلتنگ شد. آهي كشيد و به راه اش ادامه داد. اگر چه هنوز نگاهِ نگران منيجه خانم جلوي چشم هايش بود و قهقهه ي خنده و كلمات كوبنده ي ننه اش توي كاسه ي سرش مي پيچيد .

***

ديگر براي آميز محمود رمقي نمانده بود . مطمئن بود امروز یا فردا غزل خداحافظي را مي خواند .           مدت ها بود كه هيچ نخورده بود . به همه جا سركشيده بود . هفت – هشت بار تور تنيده بود . جابه جا شده بود . تملق سوسك ها و خرچسونه ها را  گفته بود . حتا يك – دو بار دور چند عقرب ِ گردن كلفت هم چرخيده بود ؛ اما هيچ تاثيري نداشت . نه كسي همكلام اش مي شد و نه خرده اي غذا بهش مي داد . يواش يواش همه ي قوايش تحليل رفت ، آنقدر كه ديگر نه مي توانست بايستد و نه راه برود .‌ آخرين بار فقط توانست به زحمت خودش را به طرف آخرين توري كه تنيده بود بكشاند و بدن خشك شده از گرسنگي اش را روي آن بيندازد . از شبِ گذشته هم دچار بلاي تازه اي شده بود . هر چند دقيقه يك بار بدن اش گُر مي گرفت . داغ مي شد . هوش از كله اش مي رفت . شروع مي كرد به پرت و پلا گفتن ؛ آنهم با صداي ضعيفي كه انگار از ته چاه بلند مي شد . بعد، يكهو تب اش پايين مي آمد . بدن اش يخ مي كرد . شروع مي كرد به لرزيدن . و در همه حال صداي وزوز مگس ها را مي شنيد. تلاش مي كرد آن ها را ببيند . گاهي چشم هايش سياهي مي رفت ، هيچ نمي ديد جز تاريكي . گاهي هم فقط نقطه هاي لرزاني را مي ديد توي هوا ؛ اما آشكارا لحظه اي مي شنيد مگسي به تنهايي ، پرپرزنان از كنارش مي گذرد ؛ رو به بالا مي رود و لحظه اي ديگر صداي پرواز دسته جمعي شان را مي شنيد . از خودش مي پرسيد : اين همه مگس مي روند آنجا چكار ؟!

و ننه عنكبوت و منيجه خانوم را در نظر مجسم مي كرد كه شاد و شيرآسا توي گله ي مگس ها افتاده اند و از سرسيري فقط چاق ترها و جوان تر ها را براي خوردن انتخاب مي كنند . دل اش مي خواست مي توانست برود بالا، از نزديك اين سفره ي گسترده ي پرنعمت را ببيند اما آنقدر بي رمق شده بود كه حتا حال نداشت سرش را بالا بكند و از همان زير ، تور خانواده اش را نگاه بكند . دايم پلك هايش روي هم افتاده بود . آشكار حس مي كرد شكم اش به پشت اش چسبيده است . بدن اش آنقدر ضعيف شده بود كه گاهي دچار رعشه هاي ريزي مي شد .

در اين حال بود كه ناگهان صداي منيجه خانوم را شنيد . به زحمت پلك باز كرد . ديد او پايين آمده ، كنارش ايستاده است . غمگين نگاه اش مي كند . لب باز كرد تا علتِ آمدن اش را بپرسد . هر قدر سعي كرد هيچ كلمه اي از دهان اش بيرون نيامد . فقط آرواره هايش بي صدا باز و بسته شد . انگار هوا را گاز مي زد . اشك از چشم هاي منيجه خانوم سرازير شد . با صداي بغض آلودي جيغ كشيد : واي ، خدا مرگم بده واسه ي حال و روزت ، داداش ِ بي كسِ بدبخت ام !

و هاي هاي زير گريه زد . كنار آميز محمود نشست و يك دل سير اشك ريخت . كمي كه آرام شد ، گفت : مي دوني چيه داداش جون ! واسه ت يك پيغوم آوردم . ننه قول داده اگه شرط و شروط شو قبول كني اجازه مي ده برگردي مث سابق پيش خودمون زندگي كني !

آميز محمود با صدايي كه به زحمت شنيده مي شد ، پرسيد : چه پيغومي . نكنه مي خواد دوباره بيام جاكشي شو بكنم ؟

- راست اش همينه كه مي گي . گفته اگه بيايي به حرفاش گوش كني از سر تقصيراتت مي گذره . نفرين شو پس مي گيره و مي ذاره هر چه دل ات مي خواد غذا بخوري . شرط بعدي ش هم اينه كه چون تو ديگه يك پا مرد شدي، مي باس هر وقت دستور داد ، بري باهاش جفت شي !

آميز محمود به محض شنيدن اين حرف يك باره صحنه ي جفت گيري هاي ننه اش در نظرش مجسم شد كه چطور بعد از آن همه شور و التهاب ، بعد از اين كه كاملاً خودش را ارضاء مي كرد ، ملچ ملچ كنان مي افتاد به جان نرهاي بيچاره و پاره پاره شان مي كرد . تجسم اين صحنه ستون فقرات اش را لرزاند . چند ش اش شد . به خودش نهيب زد . ضعف و بي حالي را از ياد برد . پا شد و در حالي كه زهر خند روي پوزه مي نشاند، غريد : ديگه هر وقت نداره . بگو يك مرتبه حالي بهش بده و بعدش بمير .

و رو به بالا داد زد : كثافتِ فرهاد كش !

منيجه خانوم هراسان شد . لب گزيد . با چشم و ابرو اشاره كرد آرام بگيرد . تند و تند گفت : خب          چاره اي نداري . اينجور از گشنگي بميري خوبه يا دلي از عزا درآري ؟ بذار نفرين شو پس بگيره تا از اين بدبختي خلاص شي !

آميز محمود غريد : كدوم نفرين ؟ اين حرفا چيه ؟ همي سادگي و زودباوري تو شيرش كرده تا هر غلطي مي خواد بكنه . اگه تو هم جلوش درمي اومدي جرات نمي كرد اين جور واسه مون چس چس بكنه !

منيجه خانوم لب و لوچه اش را جمع كرد . قهر آميز پرسيد : يعني مي خواي بگي منم مي باس خودمو سپر لعن و نفرين اش كنم كه مثِ تو بشم ؟

- چقد خنگي تو . اون اگه دعاش مستجاب مي شد كه ديگه لزومي نداشت دور و بر ِ من و تو موس موس بكنه و دُم بحنبونه . دعا مي كرد هميشه جوون بمونه و هر چن تا نري رو كه مي خواد واسه ش از غيب بفرسن . ديگه احتياجي به اين همه خواهش و دعوا نبود !

چشم هاي منيجه خانوم از تعجب گرد شد . با صداي خفه اي پرسيد : اگه نفرين نيس پس چيه . پس چرا اين بلا سرت اومد ؟!

آميز محمود قاطع و كوتاه جواب داد : كلك . فقط كلك . منم دو سه دفعه خرافاتي شدم . خيال كردم راس راسي گير نفرين افتادم . ولي خوب كه دقت كردم ديدم همه ش كلكه . اون روز دومي رو كه تازه از پيش تون رفته بودم يادته ؟ ... بگو ببينم تو پا شده بودي اين ور و اون ور دنبال چي مي گشتي، چي براش جمع مي كردي ؟

مينجه خانوم لحظه ا ي به فكر فرو رفت . بعد با ترديد جواب داد : هيچي ، فقط منو فرستاد يك كم واسه ش خِرت و پِرت جمع كنم . اونم چيزاي قرقاطي به درد نخور ؛ از ان و گُه خرچسونه و مورچه گرفته تا لكه ی شاش ِ خشكيده ي آدما و هزار کت و کثافت ِ ديگه .

يك مرتبه لب از گفتن بست و در خودش فرو رفت ؛ انگار به سفر دور و درازي فكر كند . لحظه اي گذشت . بعد چشم هايش برق زد . پرشور و شگفت زده گفت : مث ايكه راس مي گي . آخه بعد از اون كه خت و خردها را جمع كردم بهش دادم سرِ مگس ها پيدا شد . ننه آت و آشغالا رو روتور خودش يك گوشه جا جمع كرد، كمي شو خورد و كمي ديگه شو دستمالي كرده گذاشته . همي كه وزوز مگس يا زنبوري رو مي شنفه كه داره اين پايين مي پره ، يا هر جونور ديگه اي كه نزديكِ تو مي شه يا تو نزديك شون مي شي ، زودي ما تحت شو مي كنه طرف اونا و بوهايي بيرون مي ده كه هر كدومش يك جور ديگه س .

آميز محمود حرفِ او را بريد : آره ، دقيقاً همينه . منم متوجه بو شده م ؛ ولي هر چی مي خوام خودمم اينجور بوهايي ول بدم نمي شه . آخه نمي دونم چي ها رو قاطي كرده خورده و چه لِمي داره كه من و تو بلد نيستيم . ولي هر چه هس با همي بوها و آت و آشغالا تونسته همه ي جونورا رو طرفِ خودش بكشونه .

منيجه گفت : خب حالا نفرين نه ، كلك ؛ چه فرقي مي كنه . تو كه حريف اش نمي شي ، باطل كردن جادو جنبل هم كه بلد نيستي . پس مي خواي چكار كني ... مي خواي از گشنگي بميري ؟

- نه ، راست ش درسته خودم حدس مي زدم همچي كلكي زده ، ولي انگار منتظر بودم حسابي مطمئن شم . حالا كه اينجوره ، مي بينم جاي من تو اين مستراح نيس . باس برم جاي ديگه اي رو پيدا كنم. چون هر نقطه ي اينجا كه باشم از دوز و كلك اش در امون نيستم . مي رم محل مناسبي كه گيرم اومد ميام دنبال ات ، تورو هم با خودم مي برم .

منيجه خانوم ذوق كرد . دست دور گردن برادرش انداخت . چند ماچ درشتِ آبدار از او كرد و گفت : آخ فدات شم داداش جون . به خدا منم ديگه ذله شدم . كفرم در اومده . مي دونم خيلي وقته كه بالغ شدم . دلم واسه ی جفت لك زده؛ ولي اين بي پير هي منو سر مي دوونه . امروز و فردا مي كنه . از اينجا كه نجات پيدا كنم اولين كارم اينه يك نر جوون خيلي خوشگل گير بيارم !

آميز محمود ريشخندكنان پرسيد : تا مثِ ننه مون بعد از اين كه حسابي كيف كردي بخوريش ؟

منيجه تند جواب داد : نه . نه خدا شاهده . همه عنكبوتا كه نراشونو نمي خورن !

آميز محمود سر تكان داد : تا ببينيم . اگه چه از قديم و نديم گفته ن عاقبت گرگ زاده گرگ شود.

- مگه خودتم گرگ زاده نيستي ، پس چرا گرگ نشدي ؟

آميز محمود مهربانانه خنديد : اي بدجنس . تو هم آتشپاره اي بودي و نمي دونستيم ها !

و اضافه كرد : پس منتظر باش برگردم . به اميد يك زندگي شاد و آزاد !

منيجه خانوم هم تكرار كرد : به اميد زندگي شاد و آزاد .

بعد خواهر و برادر با هم وداع كردند . در حالي كه منيجه خانوم اشك در چشم غلتانده و دست به دعا بلند كرده بود ، آميز محمود از تور پايين آمد ، راهِ در ِ مستراح را در پيش گرفت . اگر چه گرسنگي دراز مدت به كلي شيره ي جان اش را مكيده بود و ناي حركت نداشت اما اميد به زندگي بهتر او را به جلو مي راند .

به سختي از كنار پرده بيرون خزيد . قدم در حياطِ كاروانسرا گذاشت . هواي تازه وجودش را نوازش داد . لحظه اي ماند تا نفسي تازه كند . روشنايي بيرون نشاط انگيز بود . نگاهي به اطراف انداخت . قسمتي از آسمان ابري بود . پاره هاي ابر نيمي از خورشيد را در خود پوشانيده بودند . زمين و ديوارها به رنگِ زردِ غبار گرفته اي بود . كاروانسرا پُر بود از خر و گاو و قاطر . چند مرغ و خروس و تعدادي هم گوسفند اين گوشه و آن گوشه مي پلكيدند .

آميز محمود دقيقاً همه جا را نگاه كرد تا محل دلخواه اش را بيابد . آن سمتِ حياط ، اتاق بزرگِ بي در و پيكري بود كه انگار به عنوان انبار یا آغل زمستانی ازش استفاده می شد  . به نظر مناسب مي رسيد . راه افتاد . بايد از عرض حياط مي گذشت . راه دور بود و نا هموار . تپه هاي پِهِن و تكه هاي كلوخ و لكه هاي شاشِ حيوانات و از همه مهمتر ، ضعفِ بدن ، مجبورش مي كرد به سختي و خيلي كند پيش برود . هنوز به وسط ِحياط نرسيده بود كه ازنفس افتاد. صبر كرد تا كمي خستگي از تن بگيرد . ناگهان قاطر بزرگي مثل عزراييل جلويش ظاهر شد . قاطر پوزه به زمين مي ساييد . باد در بيني انداخته بود . سر تكان مي داد و پيش مي آمد . آميز محمود سعي كرد خودش را از سر راه او كنار بكشد . چند قدم به اين طرف رفت . چند قدم به آن طرف رفت؛ اما قاطر آنقدر بزرگ بود كه  سايه اش همه ی راه هاي فرار را در خود مي پوشاند . آميز محمود وحشت كرد . داد زد : آهاي نره خر يواش ....

اجل مهلت نداد اعتراض اش را تمام كند . سُمي به اندازه ی كوه روي سرش فرود آمد .

قاطر كه گذشت ، ازآميز محمود چيزي باقي نمانده بود جز چند پره پوسته ي خشكيده ي بدن اش و زرد آبي كه به زمين چسبيده بود .

                                                                                                     اسماعیل زرعی

                                                                                                  ۷۵/۵/۱۲-کرمانشاه

                                                                                                  ۷۶/۳/۲۰ کرمانشاه.

 

 

 

نوشته شده توسط اسماعیل زرعی | لینک ثابت | موضوع: